|
سلام به تمام دوستان گل كه
ما رو قابل دونستند و مي خواين داستان زندگي منو بخونيد اگر براي اولين باره مي
خواين داستان رو بخونين لطف كنين از قسمت اول شروع كنيد براي خارج شدن از سردر گمي
در خوندن و خوشحال ميشم نظراتتون رو بدونم .براي خواندن از قسمت اول رويه لينكهاي
زير كليك كنيد
شروع قسمت چهارم واي بازم شد يك جمعه ديگه واقعا چه زود مي گزره اين قافله عمر چند هفته اپ نكردم چون واقعا حالم خوب نبود تو اين هفته برام يك اتفاق افتاد تو زندگيم با اينكه برام خيلي سخت بود ولي مجبور بودم توكلم به خداست خوب شروع كنم به قسمت چهارم تو قسمت قبل گفتم خونمون رو برديم تو يك محل كه كاشكي نمي رفتيم اره واقعا رفتيم تو يك محل كه هم خونه و هم مغازه اون خونه رو با هم اجاره كرديم مغازش براي كار مامان و طبقه بالاشم خونه خودمون از داداشام تو قسمت قبل به حد كافي گفتم بازم موقش برسه يك چيزايي ميگم طبقه پايينمون صاحب خونه زندگي ميكرد كه اونا رو از قبل مي شناختيم مامانم با زن صاحب خانه دوست بود بابا م هم كه زياد ادم معاشرتي نبود بعد از يك مدت با مرد صاحب خونه كه اتفاقا اونم كارش مثل بابام بود دوست شد و گاهي اوقات مي رفت خونه اونا راستي اينم نگفته بودم پدرم ترياك مصرف مي كردند اونم نه زياد گاه و گداري خيلي كم به قول خودمون عشقي خوب هر وقت بابام مي رفت خونه اونا مي اومد بالا به مامانم گير مي داد و يكم نسبت به مامانم حساس شده بود نگو قضيه از اين قرار بوده كه مرد صاحب خانه به مامان من نظر داشته و زير اب مامان منو پيش بابام مي زده نمي دونم به بابام چي ميگفت فقط مي دونم داستان از موقعي شروع شد كه مامانم با يك نفر ديگه مغازه رو اداره مي كردند كه ظاهرا اون فرد فرد درستي نبوده حالا خدا داند من نمي دونم كه بابام بعد از 20سال زندگي نسبت به زنش كه هميشه ازادش گذاشته بود شك كرده بود خلاصه بگزريم كم كم همين حرفهاي كوچك تبديل شد به يك اختلاف بزرگ تو خونه همش شده بود بحث مامان و بابا منم كه فقط تو خونه بودم داداش ديگه هم كه متعاد بود اصلا بيخيال اين جور چيزها ديگه اختلافشون خيلي جدي شده بود طوري كه همه چي زندگي رو كشيدن وسط اون مي گفت باعتث معتاد شدن بچه ها تو بودي چون بالاي سرش نبودي اون مي گفت تو فلاني و ........خيلي حرفها تو همين گيرو داد مصرف داداش بزرگم و اين داداش معتاد ديگم هم زياد شده بود داداش بزرگم هم كه كار درست حسابي نداشت از فرصت استفاده مي كردند و كم كم لوازم خونه رو مي رفتند مي فروختند براي مصرف موادشون كم كم لوازم كوچك بعد همين طوري بزرگ مي شد يادم نميره روزي كه مبل هاي خونه خراب شده بود اونم يكم مامانم گفت لوازم منزل مي خوام چيكار با اين زندگي كه اصلا فايده نداره اونام بردن و فروختند موقع زندگي ادم توش دلخوشي نباشه همين ميشه ديگه ديگه نمي خوام بگم كه اسباب هاي ديگه خونه چه جوري كم كم گم مي شد و..... مامانم كه يك روز خونه دايي يك روز خونه اين و مي گفت طلاق مي خوام بابام هم راضي شده بود براي طلاق مامانم هم اقدام كرد براي دادگاه و طلاق حتي بابا م هم رفت كه توافقي طلاق بگيرين اما وساطت فاميل و دايي و عمه و از همه مهمتر علاقه شديد بابام به مامانم و بلعكس باعث شد بابام عذر خواهي كنه و برگردن سر زندگيشون تو همين گير و داد من واقعا خيلي فشار رواني روم بود خونمون شده بود مثل يك سرد خونه همه چي برام محيا بود به جز محبت با هم صحبت نمي كردند اون به من مي گفت مي گفت برو بهش بگو و كلي قضايه ديگه خودتون مي دونيد خلاصه برگشتند سر خونه زندگيشون منم ديپلم رو گرفتم و چون هنرستاني بودم مي خواستم براي كنكور بخونم اما بازم فايده نداشت اومدم زندگي مي كردند ولي اون يكي مي گفت فقط براي تو برگشتم و بلعكس داشتم ديوونه مي شدم حس مي كردم اضافيم و تو زندگي اگه من نباشم اونام راحتن يك روز تصميم گرقتم خودم رو بكشم حتي تا اون لحظه مرگم رفتم ولي پشيمون شدم شايدم ترسيدم(احالا چه جوري مي خواستم خودم رو بكشم ديگه مفصله)ولي خيلي فشار روم بود خلاصه بيخيال اين قضيه شدم اين دفعه ديگه خيلي جدي شد مشكلاتشون داداشام هم داشتند ديگه شورش رو در مي اورند اين دفعه مشكل اساسي و بحثشون سر برادرهام بود مامانم ديگه قيد زندگي رو زد گفت من مي رم شهرستان خونه .... و واقعا هم رفت................... خوب قسمت چهارم تا همين جا فكر كنم كافي باشه باقيش باشه براي قسمت هاي بعد پايان قسمت چهارم حرف اضافه: مي خوام حرف اضافه امروز رو يك شعر بنويسم و تقديم كنم به بهترين دوستم همنفس و بگم.........هميشه به يادتم نازنيم نمي دانم تو مي داني؟ دل من درهواي ديدنت بي تاب گرديده سراپاي وجودم در فراقت اب گرديده زهجرت ديدگانم همچون دريايي زخون گشته غم و دردم و اكنون در ميان بسترم چون شمع مي سوزم براي ديدنت دو چشم اشك بارم را به روي ماه مي دوزم براي ديدن رويت و با او از غم و درد درونم راز مي گويم جز تو اي دور از من از همه بي زارم!
سلام به تمام دوستان گل كه ما رو قابل دونستند و مي خواين داستان زندگي منو
بخونيد اگر براي اولين باره مي خواين داستان رو بخونين لطف كنين از قسمت اول شروع
كنيد براي خارج شدن از سردر گمي در خوندن و خوشحال ميشم نظراتتون رو بدونم .براي
خواندن از قسمت اول رويه لينكهاي زير كليك كنيد. داستان زندگي من قسمت اول(1) دوران كودكي خوب امروز جمعست ميگم ادم چشم رو هم ميزاره روزها عين برق و باد ميگزره هااا
تصميم گرفتم قسمت سوم داستان زندگيم رو بنويسم خوب شروع ميكنم
خوب به اينجا رسيدم كه از داداشام گفتم فكر ميكنم سنم رسيده بود به 15سال
متاسفانه داداش سوميم كه تو قسمت قبل ازش خيلي چيزي گفتم متعاد شده بود اون زمان
يادمه ترياك مي كشيد ولي مامان و بابام نمي دونستند ولي يك روز فهميدم ديگه چي بگم
شما خودتون مي فهمين چه اتفاقي افتاد ديگه برادر بزرگه هم داماد شد متاسفانه اونم متعاد
شده بود ولي هيچ كس نمي دونست فقط من يكم بو برده بودم فقط سيگار نميكشه چيز ديگه
هم ميكشه ولي زنش اصلا نمي دونست واي چه زن خوبي داره اونم داماد شد و مامان و
بابا سنگ تموم گذاشتند براش تو مجلسش ولي بابام يكم مخالف بود با ازدواج اينا مي
گفت خانوادهامون به هم نمي خورن ولي اونا هم عقد كردن راستي وقتي بابام فهميد
داداش سوميه متعاد شده بهش گفت حق نداري بيرون چيزي مصرف كني بايد بياي تو خونه
خودمون كه بيرون برات مشكل پيش نياد چند بار تركش دادن ولي فايده نداشت روز به رزو
بدتر مي شد وسر كارم نمي رفت و از مامان و و بابا بدخت ما هم پول ميگرفت بابام مي
گفت اگه پول ندم بهش ميره خداي نكرده دزيدي ميكنه راستي داداش دومي هم از سربازي
اومد و عروسي كرد و رفت سر خونه و زندگي خودش با اينكه به نظر من سنش كم بود ولي
ديگه فكر ميكنم 16سالم بود كه ديگه مشكلات زندگيم به نظر خودم از اينجا شروع شد
داداش بزرگه هم ازدواج كرد و رفت سر خونه زندگيش تو خونه من بودم و داداش سومي كه
روز به روز داشت خرابتر ميشد و مامان و بابا به هر دري ميزدن نمي تونستند كاري كنن
چون خودش نمي خواست متاسفانه بعد از چند وقت ديگه بابا و مامانم هم متوجه شدن پسر
بزرگشونم متعاد شده اره اونم ترياك مي كشيد يكطوري شده بود ديگه داداش بزرگم و اين
سوميه با هم ديگه جور شده بودند و با هم مواد مصرف مي كردند اون داداش دوميه كه
خدا رو شكر خودش رو گرفت و يك كار خوب و يك زندگي خوب داشت ولي داداش بزرگم
متاسفانه كار درست حسابي نداشت ولي زندگي ميكرد ولي هنوز زنش نفهميده بود متعاده
بعد از يك مدت داداش بزرگم اعتياد پيدا كرد به كريستال(كرك)و بعد اون اين داداش
ديگم مامان و بابا هر كار كردن براي ترك شايد 100دفعه تركشون دادند ولي نشد مخصوصا
اين سوميه، بعد از مدتي تصمصم گرفتند به زن داداشم بگن كه شوهرت معتاده به زنش
گفتند و......اره اون زمان داداش دومي من بچه شم به دنيا اومده بود و بچه داداش
بزرگم تو راه بود موقع زن داداشم فهميد گفت كمك
مي كنم شوهرم ترك كنه چند بار براي ترك كردن داداش بزرگم هم اقدام كردند ولي
اونم فايده نداشت خوب زياد از مسائل زندگي برادارم نمي نويسم چون اجازش رو ندارم
تا همين حد ميگم كه فك ميكنم به داستان خودم مربوط ميشه تو همين گيرو داد بوديم كه
ما خونمون رو برديم تو يك محل ديگه(كاشكي نمي رفتيم اونجا) كه مشكلات خودم از اين
جا به شخصه شروع شد كه ترجيح مي دم بزارم تو قسمتهاي بعد تعريف كنم .
خوب اين قسمت رو خيلي كوتاه نوشتم چون دوست ندارم خواننده خسته بشه البته به
پيشنهاد دوستان
پايان قسمت سوم حرف اضافه: يكى از استادان رشته ى فلسفه ، در يكى از
دانشگا هها وارد كلاس درس مى شود و به دانشجويان مي گويد مي خواهد از آنها
امتحان بگيرد ، بعدش صندلى اش را بلند مي كند و مي گذارد روى ميزش ، و مي
رود پاى تخته سياه ، و روى تابلو ، چنين مى نويسد : ثابت كنيد كه اصلا اين
" صندلى " وجود ندارد ! دانشجويان ، مات و منگ و مبهوت ، هر چه به مغز شان
فشار مي آورند و هر چه فرضيه ها و فرمول هاى فلسفى و رياضى را زير و بالا
مي كنند ، نمى توانند از اين امتحان سر بلند بيرون آيند . تنها يك دانشجو
، با دو كلمه ، پاسخ استاد را مي دهد . او روى ورقه اش مي نويسد : كدام
صندلى ؟؟
/*
/*]]>*/
با سلام به همه هر كي داره مطلب منو مي خونه
خوبين خوشين؟موتورين يا دوچرخه؟ خيلي دوستان از من انتقاد كردن گفتن وبلاگ موج
منفي ميده ولي اصلا اينطوري نيست اين بلاگ برام مثل يك دفتر خاطرات مي مونه خوب
ادم همه چيش رو ميگه ولي من خودم خيلي ادم شوخيم و هميشه خنده رو اينبار يك اپ مي
كنم به عنوان خنده دار ترين و جالبت ترين اتفاق تو زندگيم خيلي خنده داره به نظرم
بخونين حتما اين رو مي نويسم تا يكم امروز يادش بي اوفتم بخندم
فكر كنم 17 يا 18 سالم بود دقيقا يادم نمياد فقط
يادم مياد ديپلم رو گرفته بودم براي كنكور تازه شروع كرده بودم براي خوندن با يكي
از دوستاي صمصيم كه الانم با هاش دوستم رفتيم كلاس كنكور نوشتيم يك روز مشاوره
اونجا زنگ زد صبح گفت بياين بعداظهر كارتون دارم منم با اون يك ساعت مشخص فكر كنم
ساعت 30/5 قرار گذاشتيم يكجا تا بريم با هم اونجا خلاصه رفتم اونجا و ديدم دوستم
اومد منتظر اتوبوس بوديم كه بياد بريم اونجا شانس بد ما يك موقع اي بود كه دخترها
از مدرسه اومده بودن جايي هم كه ما قرار گذاشته بوديم چند تا مدرسه دخترانه بود و
خيلي شلوغ بود تو ايستگاه اتوبوس اقا پسرهاي گلم كه دنبال دخترهاي هميشه ديگه انجا
هم پسر بود خلاصه خيلي شلوغ بود ناگهان ماشين نيروهاي انتظامي اومد يك پژو و دو تا
مامور ازش اومدن پايين و يكي يكي به پسرها گير مي دادن به تيپشون و كلي چيز ديگه
منم به دوستم گفتم برم بليط بگيرم از باجه بعد رفتم بليط گرفتم شانس بد ما هم اين
دوستمون تيپ زده بود مامور رفت بهش گير داد نمي دونم چي بهش گفت كه دوستم جوابش رو
داد بعد يكهو ديدم داره اينو ميزنه و ميگه برو تو ماشين من رفتم گفتم اقاي محترم
ما داريم جايي چرا داري مي بريش به چه جرمي گفت بايد با من بياد پاسگاه گفتم منم
بايد بيام گفت جا نداريم گفتم بياد بيام عقب ماشين دو تا زن پليس بود و با اين
دونفر مي شدن 4 نفر در نتيجه براي من جا نبود رفت در صندوق عقب رو باز كرد براي
اينكه منو بترسونه گفت بايد بري صندوق عقب منم گفتم مي رم خيال كردي مي ترسم تو
صنوق عقب ماشين بزرگ شدم همه زدن زير خنده اخه همه به ما توجه ميكردند خلاصه رفتم
تو صندوق عثب ماشين خوابيدم اومد در رو ببنده گفتم وايستا كفشام رو در بيارم
بزاريم زير سرم راحتر باشم خلاصه اصلا اين فكر نمي كرد من اينكارو بكنم خلاصه كفم
رو در اوردم و گذاشتم زير سرم و در صندوق عقبم رو هم بست جالبيش اين بود بليط
اتوبوسم دستم بود دوستم رو هم سوار كردند
و راه افتادن جلو اونا با هم صحبت ميكردن
منم از صندوق عقب حرف ميزدم مي
گفتم بابا والا بلا مار دختر باز نيستيم خلاصه بعد دو تا چهارراه ما رو پيدا كردند
و گفتند برين اخرشم به خوبي و خوشي تموم شد(عذر خواهي هم كردند) ما سريع برگشتيم
سر جامون با اتوبوس بريم كه ديرمون نشه همه دورمون جمع شدند و بعضي هاي هم زمزمه
مي كردند خلاصه سوار اتوبوس شديم و رفتيم جاي مشاور هنوزم با دوستم يادش مي اوفتيم
كلي مي خنديم كه چه طوري من رفتم صندوق عقب و تعجب كردن ماموره واي يادش بخير اينو اينجا نوشتم تا هر وقت
خوندمش بخندم .
چه دوراني بود. حرف اضافه:پاییز را دوست دارم...
بخاطر غریب و بی صدا آمدنش
بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش
بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش
بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش
بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی
بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها
بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش
بخاطر شب های سرد و طولانی اش
بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام
بخاطر پیاده روی های شبانه ام
بخاطر بغض های سنگین انتظار
سلام باز اومدم امشب باز دلم گرفته حسابي نمي
دونم چرا دلتنگي!تنهايي!همين طوري!خوشحالي!از رو دل خوش از چي ولي دلم خيلي گرفته
اودم اينجا يكيم چيزي بنويسم تا اروم بشم مي خوام با خدا حرف بزنم اهاي خدا كجايي حواست
با منه چرا! چرا ما اومديم به اين دنيا؟دنياي پر از غم و
شادي و دردو و خاطره و دروغ و نفرت و عشق و..........داري ما رو امتحان ميكني اخرش
نمره ميدي به ما يعني قبول ميشم قبول شم چيكارم ميكني قبول نشم چيكار!بگو ديگه ميگم دنيا دوروزه اگه دو روزه چرا پس پا به اين
دنيا گذاشتيم ولي يك چيزي بوده هميشه اونم شكرت مي كنم به خاطر داده هات و نداده
هات به خاطر دل پر احساسم به خاطر اون همه خوبي خودت مي دوني تا اينجا اومدم تا
اخرشم ميرم خوشحالم تونستم شناختم آيا واقعا؟همين طوريه فقط هوام رو داشته باش
مطمئن باش تا اخرشم هستم نمي دونم ميشينم فك ميكنم بهت مي بينم واقعا چقدر لطف
داري نسبت به من يادته اون پارسال ها تو بدترين شرايط زندگي بهت توكل كردم تو هم
دستم رو گرفتي چي ؟ممنونم ياد اين جمله مي افتم بزار بنويسمش: شايد كامل نتونم بگم قشنگ يادم نيست ميگن يك نفر
كنار ساحل با خدا راه مي ره تو اوج خوشبختي طوري كه رد پا دوتايشون اونجا بوده ولي
بعد از يك مدتي اون فرد زندگيش پر مشكل ميشه ميره كنار ساحل ميبينه فقط يك رد پاست
به خدا ميگه پس تو كجا رفتي خدا بهش ميگه اشتباه نكن اون رد پا رد پاي تو نيست اون
رد پاي منه كه تو رو گذاشتم رو شونه هام و دارم باهات ميام. اخي حس ميكنم همين چند خط خيلي خاليم كرد خدايا
شكرت خيلي دوست دارم اميدوارم لياقت بندگيت رو داشته باشم . نقطه سر خط اينم يك شعر براي اخرش بهت نمی گم دوسِت دارم،ولی قسم می خورم که دوسِت دارم بهت نمی گم
هرچی که می خوای بهت می دم،چون همه چیزم تویی نمی خوام خوابتو ببینم، چون توخوش
ترازخوابی اگه یه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی،صِدام کن بهت
قول نمی دم که ساکتت کنم ،اما منم پا به پات گریه می کنم اگر دنبال مجسمه سکوت می
گشتی صِدام کن، قول می دم سکوت کنم اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی
، صِدام کن چون قلبم تنهاست اگه یه روزخواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما باهات
میدوم اگه بیه روز خواستی بمیری قول نمی دم جلوتو بگیرم اما اینو بدون من قبل از تو
میمیرم
سلام به تمام دوستان گل كه ما رو قابل دونستند و مي خواين
داستان زندگي منو بخونيد اگر براي اولين باره مي خواين داستان رو بخونين لطف كنين
از قسمت اول شروع كنيد براي خارج شدن از سردر گمي در خوندن و خوشحال ميشم نظراتتون
رو بدونم .براي خواندن از قسمت اول رويه لينكهاي زير كليك كنيد. خوب شروع مي كنم به نوشتن امروز چهارشنبه است نشسته بودم تو
خونه گفتم چيكا كنم سرگرم شم يادم از وبلاگم افتاد و داستان زندگي راستش اول يك
مطلب درباريه عشق نوشتم اما نمي دونم چرا پشيمون شدم و اون رو پاك كردم و الانم مي
خوام ادامه داستان زندگيم رو بنويسم ولي قبلش بگم حدود يك هفته است حالم خيلي گرفت
ست خيلي ناراحتم شب و روزم شده غم انشالله موقش بشه تعرف ميكنم چي شده . خوب قسمت دوم اسمش رو گذاشتم دوران نوجواني خيلي زود دوران
كودكي رو نوشتم و خيلي كم ولي خوب كمتر يادم مونده و چيزي خاصي اون دوران نداشتم مهماش رو قيد كردم اره من شده بود ديگه
12 يا 13ساله خيلي ها به من مي گفتند درس
خون؟!خدايي هم درس خون بودم ولي معدلم خيلي معمولي بود نه 20 بود نه 13يا 14 ولي
كلا درسام بعد نبود به درسم اهميت مي دادم مثل الان زندگي به روال خودش مي گذشت
داداش بزرگم داشت ديپلم مي گرفت داداش كوچكتره هم درس هم ورزش اخه من برادرام همه
ورزش كار هستند ديگه نميگم چه ورزشي فقط اينو ميگم كه يكي از معروف ترين فوتباليست
ها كه اسمش به گوش همتون خورده رفيق فابريك داداش بزرگم بود و خونه ما هم رفت و
امد داشت كاشكي الانم كه معروف شده از ما يادي مي كرد. اون يكي داداش ديگه منم هم كه 2 سال از من بزرگتر بود خيلي
شيطون و شر شده بود نه حرف مامان گوش
ميكرد و نه حرف بابا درسشم كه چه عرض كنم من ازش جلو زدم به مدرسه زياد اهميت نمي
داد كلا متفاوت بود ؟!رفيق باز بود دنبال بازي هاي كامپيوتري منظورم پلي استيشن
هست يك سره تو همين كلوپ ها پلاس بود منم باهاش خيلي مي رفتم بازي ميكردم بعضي
موقع ها هم با بابام مي رفت مسافرت به علت شغل بابام يكبار با اتوبوس يكبار با
كاميون اينم بگم دستش كج بود خيلي از تو جيب بابا و مامان پول كش مي رفت و مي رفت
تو كلوپ بازي ميكرد با اينكه خيلي پول مي گرفت نمي دونم پول كش رفتنش چي بود ديگه ولي بعضي موقع ها من
مي فهميدم مي برد يك بستني بهم مي داد ساكت
مي شدم دعوا گر شده بود و.... كلي كار ديگه بابا هم كه سر كار و مامانم هم همينطور
متاسفانه تو همين روزها داداش بزرگم هم نتونست ديپلم رو بگيره باورتون ميشه معدل
سال اول دبيرستان 20 ديپلم نتونه بگيره البته اونم خيلي دختر باز بود خدايي اونم
رفيق باز بود ولي يك جا ديگه شهر دوستاييه اون خيلي ادم حسابي بودن متاسفانه اون
كه سيگاري شده بود ورزش رو هم بيخيال شده بود بابا فرستادش سربازي ولي نمي دونست سيگار
ميكشه رفت سربازي يك دوسالي گذشت ما هم تو همين محيط شهرمون از اين كوچه به اون
كوچه نقل مكان مي كرديم سربازي داداش بزرگه تموم شده بود و داداش دومي هم ديپلمش
رو داشت مي گرفت اين داداش سومي هم ديگه داشت خيلي خراب مي شد خيلي شر
متاسفانه اونم رفيق ها خرابش كردن فقط 16
سال داشت سيگاري شد؟! منم شده بودم كلاس اول دبيرستان منم شده بودم يك كلوپي خراب
از مدرسه مي اومدم صبح تا شب كلوپ بازي ميكردم البته درسم رو مي خوندم يك جوري شده
بود ديگه شرطي بازي ميكردم اونم شرط پول شايد باورتون نشه ولي شايد تو يك روز
100هزار تومان پول مي بردم يك 2هزار توماني كه بابا يا مامان بهم مي داد با همون
اينقدر بازي مي كردم و پول مي بردم كه مي شد هزارها تومان 14 سالم بود ولي تو
جيبام پر پول بود ولي نمي ذاشتم بابا و مامان بفهمن منم البته پولم مي باختم ولي خيلي كم كلا حواسم جمع
بود تو جيبام كم پول مي ذاشتم كه يك موقع اگه باختم با خودم نگم براي جبران بيشتر
پول مي زارم و مي برم و به طرف مقابل مي گفتم پولام ته كشيد تو همين روزها بهم خبر
دادن براي مسابقات بزاي پلي استيشن كشوري برو شركت كن بچه ها مي گفتند بري بازي
كني حتما انتخاب ميشي رفتم يكبار كلوپ يكي از همين هاي كه تو مسابقات استاني مقام اورده بود و مسابقات كشوري هم رفته بود
باهاش بازي كردم شمارم رو گرفت گفت باهات تماس ميگرم براي مسابقات استاني حتما
بياي ولي بعد از يكي مدتي كه در آينده ميگم چي شده نرفتم مسابقات بعد مي گم چرا
نرفتم اگر اطلاع داشته باشيد ما تيم ملي بازي رايانه ي هم داريم تو همين دوران 14
سالگي چند تا دوست پيدا كردم و سيگاري شدم ؟! اره منم سيگار رو تجربه كردم فقط 14 سالم بود اولين سيگار زندگيم رو تجربه
كردم ولي خدا رو شكر عاقل تر از اين حرفها بود ديگه دنبالش نرفتم تا الان خودمو
كشيدم بيرون روزه به روز بزرگ تر مي شدم عقلم كامل تر واقعا ديدم تو سيگار چيزي
نداره؟!ديگه نكشيدم تو همين گيرو و داد اين داداش سوميه كه 18سالش بود عاشق
شد؟!منم يكبار با دوست دخترش رفتم بيرون يك طوري شده بود دختره جلو بابا و مامانم
مي اومد خونه و مي رفت تو اتاق داداشم خيلي جالبه؟!نمي دونم به نظر من كاري خوبي
مي كردن بهش چيزي نمي گفتند مامان كه كلا راحت بود همين الانم خيلي راحته بابا هم
مي گفت تو خيابان براشون مشكلي پيش نياد بهتره بيان خونه و كلي حرف ديگه
.................... شايدم بد كاري مي كردن نمي دونم هر كي يك نظري داره
ديگه؟!خلاصه بعد از يكي مدتي داداشم گفت من اونو مي خوام و بايد برام بگيرينش گفت
زن مي خوام خلاصه با هزارتا بدبختي با اون سن كمش هيچي نداشت دامادش كردن و بهترين
مجلس رو براش گرفتند و زنشم رو عقد كردند اونم موقع عقد كرد سريع رفت سربازي تا
اون موقع داداش بزرگرم ديگه از سربازي اومده بود ديگه ولي متاسفانه سيگار رو
همچنان مي كشيد خدايي ولي تو داداشم همين بزرگه رو خيلي دوسش دارم خيلي اخلاق خوبي
داره بعدا ميگم چه جوري اونم يكي رو داشت يك دختر البته يكي كه چه عرض كنم يكي رو
به حساب دوست داشت باقي دخترها رو هم همينطوري هر وقت مامان و بابا مي رفتند
شهرستان دختر مي اوردم خونه ..............منو هميشه با خودش مي برد بيرون دوستايه
با حالي داشت دوستاش مي اومدن خونمون همشون باحال بودن فقط بعضي هاشون سيگار مي
كشيدن ولي ورزشكار بودن خدايي خوب اينم قسمت دوم خيلي خلاصه نوشتم ولي مي دونم بخوام
ادامش رو بگم خيلي طولاني ميشه واسه همين گذاشتم اتفاقات جديد رو بزارم واسه قسمت
ديگش پايان قسمت دوم خوشحال مي شم اگه خونديش نظرت رو بگي...................... حرف اضافه:
نمیدانم زندگی چیست؟؟ اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را
شکسته ام۰ اگر زندگی خروش
جویبار است سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی جوشیده ام اما این نکته را فراموش
نمی کنم که زندگی بی وفاست زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکانم به من
نیاموخت که چگونه زندگی کنم
اين چند تا جمله رو از تو دفتر شعرهام كه خودم خيلي دوسشون
دارم مي نويسم تو بلاگم به ياد داشته باش هروقت دل تنگ شدي به اسمان نگاه كن كسي
هست كه عاشقانه تورا مي نگرد و منتظر توست .اشكهاي تو راپاك مي كند و دست هاي
توراصميمانه مي فشارد . تو رو دوست دارد فقط به خاطر خودت واگرباور داشته باشي مي بيني
ستاره ها هم با تو حرف مي زنند باور كن با او هرگز تنها نيستي .فقط كافي است
عاشقانه به اسمان بنگري. كاش مي شد هيچ كس تنها نبود كاش مي شد ديدنت رويانبود من
دعا كردم براي بازگشت دستهاي تو ولي بالا نبود گفته بودي كه فردا مي رسي كا ش روز
ديدنت فردا نبود امروز بود!
مي خوام شروع كنم نوشتن به داستان زندگيم تو اين 21سالي كه
عمر كردم شايد براي بعضي هاتون جالب باشه شايدم معمولي باشه ولي دوست دارم بنويسم
مي دونم جالبه يكجا رو گير اوردم تا باهاش درد و دل كنم.اوف خداي من
سلام زندگي سلام غصه سلام شادي سلام مرگ سلام عشق سلام دوست
داشتن سلام پدر سلام مادر سلام......
تو يك روز تابستوني تو سال 67 به اين دنيا اومدم اوايل صبح
يك روز تابستوني تو يك خانواده كه 3تا بچه قبل از من داشت و با من مي شد 4تا اونم
همش پسر(خودم هم پسرم) بدون دختر خواهر ندارم يك پدر و مادر خوب و زحمت كش مثل همه
پدر هاي مادرهاي گل كه واقعا ما قدرشون رو نمي دونيم بچه كوچيك خانواده بابام شغلش
رانندگي بود مامانم هم به ارايشگري علاقه زيادي داشتند البته هم خانه دار هم
ارايشگر.
يك بابا زحمت كش كه شايد تو عرض يك هفته 2يا 3بار بيشتر نمي
ديدمش قربونش برم يك زندگي خوب و دوست داشتني روز به روز مي گذت و ما بزرگتر مي
شديم كم كم دوران شيرين كودكي كه كاشكي هيچ وقت تموم نميشد داشت تموم مي شد رفتيم
كلاس اول دبستان يادش بخيرچون مستاجر بوديم اكثر نقاط متوسط شهرمون رو زندگي كردم
از اين مدرسه به اون مدرسه دوران ابتدايي هم تموم شد .
يادمه 4يا 5سالم بود خانوادگي با كاميون رفتيم مسافرت شمال
تهران اردبيل موقع رفتيم اردبيل يك روز صبحانه كه هميشه گوشه جاده مي خورديم مشغول
صبحانه خوردن بوديم كه نمي دونم چي شد من سر قوطي نمي دونم قوطي چي بود رو انداختم
از دره پايين حدودا 4يا 5متر پايين تر رفت گير كرد بعد داداش بزرگترم كه 2سال از من
بزرگتره و فرزند سوم هست گفت من ميرم ميارمش يك جايه سر شيبي بود خاكي دادشم رفت
پاييت يك دفعه پاش سر خورد و شروع كرد به قل خوردن تو دره و رفتن به پايي پايين
دره هم جاده بود باب و مامانم و همه ما
شروع به داد زدن مي كرديم تمام ماشين هاي
جاده وايستادن و اومدم كه ببينم مي تونن كمك كنن ولي خدا رو شكر داداش من به يك
بوته گير كرد و نيافتاد پايين تو جاده (كارهاي خدا رو مي بيني يك بوته ادم به اون
سنگيني رو نگه داره) خلاصه مسافرت اخرش كوفتمون شد ولي خدا شكر دادشم هيچ كاريش
نشد و فقط يك گوشه لبش پاره شد و تا الانم اثارش مونده رو صورتش بخي گذشت ولي خيلي
عجيب بود .
رفتيم به يكي از محل هاي شهرمون موندني شديم ديگه كاشكي نمي
رفتيم هيچ وقت تو همون دوران ابتدايي بودم كه بابام با اتوبوس با يكي نفر تو ترمينال يك شهر ديگه
تصادف كرد(طرف نمرد) و افتاد زندان بعد از يك مدتي ازاد شد ولي چون پول طرف رو نداديم همين
طوري روز به روز زيادتر ميشد تا بعد از يك مدتي رفت و امد طرف رضايت نداد و چون
پولش خيلي زياد شده بود بابام حدود 6ماه تو يك شهرستان ديگه زندان بودن و مامان هم
هر روز به اونجا رفت و امد داشت تو همون 6ماه كه بابا م نبودن تمام زندگي ما رو مامان
مي چرخوند با كارو تلاش دادش بزرگ منم 17سالش بود و كاري نمي تونست بكنه
خلاصه اينا رو گفتم نه اين كه بخوام بگم سختي كشيدم برعكس
ما زندگي خيلي خوبي داشتيم از همه نظر تاميين بوديم تو زندگيم تا الان هيچ كم و
كسر نداشتم و نخوام داشت خلاصه تو همين
دوران كه من با داداش بزرگم خيلي جور بودم و هميشه منو با خودش بيرون مي برد متوجه
شدم سيگار مي كشه منم كه بچه چيزي نمي فهميدم داداش به اون خوش تيپي و معدل 20 سال
اول دبيرستان سيگاري شد اينا رو گفتم تا بدونين همه چي از كام اول شروع ميشه خلاصه
بعد يك مدتي پول ديه بابا جور شد و چند ميليوني ديه داديم و حدود 2ماه هم
مامان رو نديديم به خاطر كارهاي بابا تو
شهرستان بابا ازاد شد چه روز خوبي يادم نميره باز زندگي برگشت به روال عادي به
خوبي خوشي ولي تا چند سال قسط ديه اون فرد رو ما مي داديم تو همون محلي كه بوديم
از اين كوچه به اون كوچه از اين خيابان به اون خيابان اسباب كشي مي كرديم منم ديگه
سنم رسيده بود به 12 /13 حرف اضافه:
یاد باد آن خاطرات رنگ رنگ آن رفاقتهای زیبا و قشنگ مهربانیهای خوش رنگ و سپید نسترنهای جوان زیر بید یاد باد آن خندهای مست مست زندگی با هرچه بود و هرچه هست آب بازیهای بی حد و حدود خاک بازی با همان خاکی که بود یاد باد آن قصه ی مادر بزرگ قصه ی بزغاله و چوپان و گرگ آشتی هامان سر و سامان نداشت زیر چتر رز همه بی ادعا خاله بازی بود سرگرمی ما وقت بازی گاه مادر میشدیم گاه شوهر گاه کودک میشدیم با همان زنبیل کوچک گاه گاه می خریدیم از مغازه نان و آه ما چه ایام عزیزی داشتیم از خوشی چیزی فرو نگذاشتیم با پر پروانه بازی کیف داشت مرگ هر پروانه صدها حیف داشت بستن گنجشک زخمی ساده بود چسب زخم کوچکی آماده بود سیب و گردو،گاه آلو توی ظرف چشمکی میزد به ما بی هیچ حرف وای ،گاهی بود دعوا کار ما مادرم میکردمان از هم جدا یاد دارم کوچه مان پر سایه بود یک درخت نارون در خانه بود زندگی آن روزها بس ساده بود مهربانی با همه همسایه بود یادمان باشد کجا بودیم ما سر خوش و مست و رها بودیم ما رفت آن ایام خوب مهربان خاطرات کودکی با ما بمان
ديروز نتايج كنكورمون اومد تو شهر خودمون قبول شدم باورم
نميشه من اصلا فكر نميكردم تو شهر خودم قبول شم فكر و ذكرم اين بود كه براي درس
خوندن توشهرستان بايد چيكار كنم اشپزي ياد مي گرفتم يعني الانم يكم ياد گرفتم و
كلي كارهاي ديگه نمي دونم كارهاي خدا هست
ديگه خيل خوشحال شدم با اين غيرانتفاعي هست ولي بازم مي ارزه از شهرستان بهتره چون
خرجش نصف ميشه ديگه خيلي از دوستان دوره كارداني من هم همين جا قبول شدن بعضي
هاشون ناراحتند نمي دونم چرا؟!ولي فقط مي دونم دارن همشون افه ميان چون روز ثبت
نام همگي رو مي بينم از خداشونم باشه كه قبول شدن خيلي ها دوست دارن الان جايه
اينا بودن خدا رو شكر تونستم تو شهر خودم قبول شم حالا بايد كم كم فكر شهريه و كار
و درس خوندن بايد باشم خدايا مي تونه كمكم كنه راسيت داشت يادم مي رفت ماه رمضان
هم تموم شد چه ماه رمضاني بود واسه من خدايا ممنونتم اميدوارم قبول كرده باشي تو
ماه رمضان امسال خيلي چيزها بهم ثابت شد واقعا روز به روز دارم خدا رو بهتر مي
شناسم خيلي خوشحالم خدايا براي ادامه راه كمكم كن . نقطه سر خط
/*
/*]]>*/
سلام به خودم به شما به خدا ديروز دوم ماه رمضان نتايج
كنكورم اومد رتبم شد 740 اولش خيلي ناراحت بودم با اينكه رتبم خوب شده بود ولي
ديگه اميدي به دولتي قبول شدن نداشتم چه روزانه چه شبانه فقط مي دونم غير انتفاعي
قبول شم اونم احتمالا 90%شهرستان از ديروز
تا حالا كلي غصه خوردم ولي اميدم به خداست نمي دونم شهرستان قبول شم هزينش رو از
كجا بيارم به يكي از دوستام زنگ زدم گفت هر چي پول بدي همون قدرم اش مي خوري شايد
راست گفته باشه نه!اخه من هيچي خرج كنكور نكردم نه كلاس نه ازمون فقط چند تا كتاب
خريدم خيلي از بچه ها نفري 500/600تومان خرج كردن بعضي هاشون رتبه 2رقمي اوردن
بعضي هاشون رتبشون مثل من شده و بدتر از من به هر حال خدا رو شكر ميكنم (خيلي ها
هم بدون خرج قبول شدند)چون خودم نشستم خوندم از اين ديگه نبايد بيشتر انتظار داشت
امروز شهرهاي انتخاب كه بايد كنم اومده بود نگاه كردم ديدم شهرستان 100%قبولم
امروز كه روز سوم ماه مباركه دلم خيلي گرفته كاشكي بابام بود عكسش رو ديواره
اتاقمه زول زدم به عكسش مثل هميشه گريم در اومد واي چه دنيايي نامردي مامان ميگه
قبول شدي برو من هزينش رو ميدم با خودم ميگم اين زن چقدر مي خواد جور همه رو بكشه
با اينكه تو خوونه فقط منم باقيه نيستند رفتند سر خوونه زندگيشون خيلي ها زنگ زدن تبريك
گفتن خيلي ها هم وعده كمك دادن ولي من از كسي انتظار ندارم موندم حيرون و سيرون با
اينكه ماه رمضان امسال برام خيلي تفاوت داره اميدم به خداست تا ببينم چي ميشه!گفتم
ميرم دانشگاه مي رم سر كار بچه ها ميگن كارشناسي با كارداني خيلي فرق داره بايد
بشيني درس زياد بخوني اونم رشته ما كه خيلي سخته گفتند اميدت به كار نباشه خدا جوونم
كمكم كن هر چي تو بخواي همون درسته .
عاقبت به خيرم كن دوستت دارم .
نقطه سر خط!
برم افطاري رو روبه را كنم مامان امروز خونه نيستند باباي
|
About
نه ميخوام شعر بنويسم نه توضيح فقط مي تونم بگم تو سازم هر چي فوت ميكنم صداش در نمياد. شايد يك روزي چند نفري تونستيم صداش رو در بياريم. Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 Links
حس پنهان
دست نوشه هاي من |